شعر برای فاطمه زهرا (س) – چون بر او خصم قسم خوردۀ دین راه گرفت

چون بر او خصم قسم خوردۀ دین راه گرفت
بانک برداشت مؤذن که رُخ ماه گرفت

کائناتست از این واقعه در جوش و خروش
که کشیدن نتوان بار چنین درد به دوش

ما سوا رفته فرو یکسره در بهت و سکوت
تا چه آید به سر عالم مُلک و ملکوت

رزق را کرده دریغ از همه کس میکائیل
عنقریب است که در صور دمد اسرافیل

چشم هستی نگران است که این واقعه چیست؟
و آنکه دامن زده بر آتش این فاجعه کیست؟

مو پریش آسیه از خاک برون آمدن است
به گمانش که دم کُن فَیکون آمده است

مریم از خاک سراسیمه سر آورده برون
شسته با اشک ز رخساره خود گرد قرون

کآتش فتنه و آشوب دریغا تیز است
مگر این لحظه همان لحظۀ رستاخیز است

این خدیجه است که فریاد زنان می آید
موکنان، مویه کنان، دل نگران می آید

کز چه رو رشتۀ ایجاد زهم بگسسته است
نکند قائمه عرش خدا بشکسته است؟

کیست در پشت در ای فضه که جبرئیل امین
دوخته دیده حیرت زده خود به زمین

خانۀ کیست که در آتش کین می سوزد؟
نکند کعبه ارباب یقین می سوزد؟

روز همچون شب مظل به نظر می آید
عمر هستی مگر امروز به سر می آید؟

پاسخ این همه پرسش ز در سوخته پُرس
از در سوختۀ لب ز سخن دوخته پرس

گر چه چون سوختگان مُهر سکوتش به لب است
لیکن از فرط برافروختگی مُلتهب است

می توان یافت از آن شعله که بر خرمن اوست
که چه ها آمده از دست ستم بر سر دوست

از سقیفه است هنوز آتش آشوب بلند
دست بیداد رها، پای عدالت در بند

تیغ عریان خلافت به عداوت تیز است
خصم از پا فکن وصف شکن و خون ریز است

آنکه آن روز در آن معرکه یاری می کرد
سیل بنیان کن این حادثه جاری می کرد

مخزن سرّ خدا را چون عدو سینه شکست
آه برخاست بر افلاک که: آئینه شکست

این همان سینه سیناست که در وادی طور
صد چو موسی اَرنی گو نپذیرد به حضور

این همان طور تجلی ست که هنگام شهود
بر رخ عارف سالک در اشراق گشود

حیف و صد حیف که این آینه را بشکستند
در اشراق و تجلی به رخ ما بستند

کاش آن دم که عدو مرکب کین را میراند
نبض هستی به همان دم ز طپیدن می ماند

نوبت دبدبۀ دشمن بد اختر بود
که عدو دایۀ دلسوزتر از مادر بود

محمد علی مجاهدی (پروانه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *